گنج عریان · بخش ۹۸ از ۵۱۰
من ازگناهم بی خبر
بردیگران دارم نظر
گویم خدایا تو نگر
ظلم هست چرادرهرگذر
دلم ازتو شده روشنائی
توپرکردی مراروح خدائی
تورامن عاشقم درهرنگاهی
خداوندا تودرمن پادشاهی
آنچه میگویم مگیرازمن بدل
خامیم راتوببخش هستم خجل
من توراعاشقم درجان ودل
دیوانم عشقی دارم بدل
وقتی ازاومی گویم سخن
مثل باران می گریم انجمن
شاید یک لحظه آئی پیش من
گوئی بینم تورا عشق من