گنج عریان · بخش ۹۷ از ۵۱۰
عاشقان دردم گناهش عاشقیست
ازاودیوانم دانید چیست
پرسم ازهررهگذردیدی دوست
بی خبراز حالم آن نکوست
عاشقم عشقم توئی درهرنفس
جز تومن نمی خواهم کس
تو خدایم هستی بردادم برس
بنده ای هستم ندارم هیچکس
مژده ای دادخداوندم به نسل
رشته مرواریدی داد بدس
گفت بامن باشند درنفس
برکت ازمن هست پیش کس
خلوتم باتودلم غوغا شده
درهای رحمت برویم واشده
دیدم هرجامجلسی برپاشده
ازتو میگفتند دلم آنجاشده