| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۹۹ از ۵۱۰

99

اودرمن چون شراب مستی بود

هرچه نوشیدم سیرایی نبود

روحش آمد مرا پرنمود

روحم ازجسمم رفته بود

آنچه براودادی پنهان زدید

بهرتوگنجی شود درمزید

آن زمان آئی توپیشش فرید

اونشانت میدهد گنجت به دید

هرچه گفتم درکتاب عشق خوانده ائی

بهر هرکلمه توجانت داده ائی

تا که دل گردد توازروح زاده ائی

تا بدانی عاشق اوهست مانده ائی

وقتی ازاو می نویسم هرکلام

می لرزم باتمام حس به کام

می دانم او درمن هست تمام

شادیم دراوست نمی گردم حرام