گنج عریان · بخش ۹۳ از ۵۱۰
آنچه باید می نوشتم درزمان
غافل ازدنیای بی توان
چون اوگفت چنین هست رسم مان
تا کجای قصه آئید عاشقان
جان توراگرداند اضطراب
دل می گوید برخود متاب
اوتورا کرده انتخاب
باورش کن باروحش توبخواب
آنکه دارد مالهای بیشمار
تو مخور غصه ازنگار
وقت داوری آید بکار
او شکایت میکندازتوندار
من گرفتم پاداشم ازنکو
بااوبودم دراوبودم چوکوه
بعد ازرفتنم برمن دعای مگو
فکر خودباشید شماید آبرو