| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۹۴ از ۵۱۰

94

خود فرییبان رافریب دیگریست

خود نهادن آئینه دربهر زیست

می زنندفریاد می گویند کیست

بی گناهیم وبما دادن بیست

می دیدم روحها اطراف من

دندان تیز می کردند هرسخن

بی خبرازحال خویش درانجمن

او پناهم بود نگهدار من

عاشقان دراین سرابیگانه اید

عاشقش باشید شمادیوانه اید

تابدست آرید آن پیمانه اید

وقتی گیریدآن شراب مستانه اید

چراغ هستیم بی نوروتب دار

نکردم شکایت پیش دلدار

سپردم زندگیم را بردار

که اوسرمشقم شد درکار