| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۹۱ از ۵۱۰

91

من نیازی ندارم جزتو

روزوشب دعایم نزد تو

گرخطا کارم گناهم رابگو

یادرآغوشم بگیر روبرو

وقتی آئی میبری باخود مرا

جسم خالیم رها گردد سرا

آنچه گفتی باروحت نقش را

من شدم خدمتکاری بیصدا

هرکسی درآن سراجای خوداست

برمن خُرد مگیرید درقفس

وقتی آزاد شدید ازهوس

خواهی دید مرا با آن نفس

هزاران قصه ام مرگ تنهاست

رسیدم آخرین خطم همراست

مرامی خواند هردم غوغاست

بیادرمن بمان بامن شهدهاست