گنج عریان · بخش ۹۰ از ۵۱۰
این همه ظلم می بینی براه
ظالم راکردی تو راهنما
برتو میگویم گناهکاری زراه
برمن گوئی گناهی نیست مرا
روز وشب بودم دردعا
پرسیدم کجا جویم تورا
اوگفت باتوهستم هرکجا
وقتی آئی می بینی مرا
قسمتم این بودکه باشم یاراو
همدم وهمیارآن عشق نکو
هرچه داشتم نهادم روبرو
براوگفتم اراده ام توبگو
دوستانم رفته انددرآن سرا خداوندم
مشتاقم من ببینم آنها دکترفاتحی
باخداوندم دارند ماَوا مسعود مستوفی
من دورمانده ام ازآنها بهمن