گنج عریان · بخش ۸۷ از ۵۱۰
این همه دعواهادرمیان
ازجان میآید بر زبان
گرزدل آری محبت عیان
بگذری آسان ازشرجان
آنچه می دانم نمی دانم هنوز
قصه پنهان هست درماروزبروز
درخود می جویم هرسوز
بااو باید بمانیم دل فروز
توقبول کردی ظلم هست این سرا
باورت ظالم راکردی بنا
توگناهکاری چوظالم درسرا
داوری حق نمی بخشد تورا
درگناه دیگران همدل مشو
هیچ وقت بااوهم منزل نشو
خودرادورکن درگِل مشو
شاید روزی بیفتی زل نشو