| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۸۶ از ۵۱۰

86

این سراجای صبرهست درکمال

تونکن افروخته این جمال

میگذرد مثل گذشته شدحال

حال هم خواهدگذشت تومنال

دل رابراو سپردم درامان

ایمانم درمن بود هرزمان

باورم میگفت جزاوکس نخوان

اوست تنهاراهنمای عاشقان

من دعایم براوشد عیان

هرچه گفتم درپنهان دادنشان

عاشقم بامن بودهرزمان

گفت ازمن بخوا درهرمکان

من به جان ودل شدم بااوراست

جان رادرخود کُشتم هرنگاست

چون دیدم دشمنم دراین سراست

میکشد دل رابسوی که فناست