| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۸۵ از ۵۱۰

85

این سراچیزی ندارد گفتنی

مارادرخود کشدچون آهنی

دیده رابرما کرده مغتنی

وقت رفتن می گذاری دیدنی

خدادل می خواهد درراز

نکن بااعمالت بازی وناز

خداوند می داند هرراز

که آدم ازنگاهش کرده آغاز

خداوندا گناهم کن فراموش

تورادردل دارم آغوش

خطاها کرده ام من درکوش

گناهانم نبین وچشم پوش

خدایا نگیربرمن خطایم

چومی دانم گنهکاری سیایم

بشوی باخون خودده پنایم

که می دانم بی توپرتگایم