گنج عریان · بخش ۸۲ از ۵۱۰
توخواندی قصه ی پنهان دل را
که باتو می گفت سخن ها
چودیده برتو ظاهرکرددنیا
رها کردی همه نادیده هارا
همه درشهوت جانیم گناه را
بگیریم دردل آن بیگناه را
نمی دانید شیطان هست اینجا
که می گوید بگیرراه مارا
توراباپول دنیا می فریبد
به نامت اموالها می نویسد
زمان مرگ چه خواهی برد
نشاید کس ازداورگریزد
جهانی درپس عریانی ماست
که چشم دل دراومأواست
فریب جان مخور دیده زیباست
سرآخرآتش برتوهویداست