| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۸۱ از ۵۱۰

81

دردلم جز اوچیزی نبود

این دلم درعشق اوزنده بود

هرنفس دراوشکر می نمود

باروحش شادیهادیده بود

من شاگردی بودم ازخدا

ازسرلطفش مراکردبنا

باشما فرقی ندارم عاشقا

دل رابراو سپردم بین را

ما اگر دردل بینا شویم

درراه حق برپاشویم

بگذریم ازخود دراوواشویم

ماچون غنچه ای برناشویم

من خدایم راخدا می دانم

زنده وبیدارراهم خوانم

روزوشب شکرش بدل میرانم

بامن هست عشقم می دانم