گنج عریان · بخش ۷۵ از ۵۱۰
ازتو گفتیم نکردیم باورت
باخود بودیم نبودیم دربرت
چشم دنیا راکردیم زرت
گفتیم باما باش دراخترت
مرادرنام خود نگهدار
چومیخواهم زتوگویم به هریار
توروحت پرکن برمن درکار
زبانم ازتوآید بگفتار
کسی جز تومن رانشناخت
گناهکاری بودم درخواب
زمانی آمدی نورت چومهتاب
به من گفتی بیامن هستم آب
کسی ازما نشناخت تو خدائی
توهستی درما راهنمائی
زمانی دل دهند ازجان رهائی
تورا خواهند دید توکجائی