| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۷۴ از ۵۱۰

74

درقربانگاه بره ائی بودم مطیعی

هرکسی من رابُرد ازخودی

من نگاهم درتو بودای سرمدی

گفته بودی دورکن ازخود بدی

ماازفردانداریم هیچ خبر

درخودانبارکردیم فکرزر

گوئیم فردا رسدداریم نظر

وقتی روشن شد کنیم کاری دگر

تونخواندی داستان آن حکیم

گفت می سازم انبار درزمین   (فردائی نیامد اومُرد)

هرچه دارم می گذارم بعدازاین

تا خوش باشم نباشم درکمین

درگناهیم مانمی بینیم تورا

باخودهستیم به نامت هرکجا

بی خبرازحالت دراین سرا

ماهم قربانی کردیم تورا