| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۶ از ۵۱۰

6

لطف بی پایانت دیدم خدا

من زمانی افتادم از نگاه

آمدی باچنان عشق وصفا

درآغوشم کشیدی بیصدا

جز تومن باکس نمیگویم سخن

راز دل راتومی دانی زمن

هرچه گویم درتوبازم چون چمن

زیرپایت هستم شیرمن

باتومیگویم نگیری بلا

باطناب محمد افتی چاه

اورادرخدا نیست هیچ راه

راه ورسمش ببین دل کن گواه

باتوهستم چنان آرامشم

صخره کوهی درخود میکشم

باتومن هردم نداوخواهشم

بامن باش دردل فریادکشم