| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۷ از ۵۱۰

7

قصه گویم بامنی درهرکجا

من تورا باچشم دل دارم نگاه

باتو من عریانم درسرا

لکه ننگی ندارم درگناه

دردتنهای مرادرخودشکست

با همه بودم دلم پینه بست

بااو میگفتم ازاین قفس

توفریادم بدادم برس

کرم رادرحالت پیمان ببین

منتظر می ماند دریقین

تاشود پروانه ای روی زمین

وعده های خداوندهست چنین

باتلاش مانمی گردیم عیان

خالق اوبود ما راکرد نشان

پس بیا دل دهیم برآن توان

اومارا می برد درکاروان