| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۵۷ از ۵۱۰

57

ازکلامت گفتم هرکورراه

بینامی گشت اودرراه

باروحت می رسید برتوخدا

توشفابودی شدی برما پناه

گفتم ازسیرزمان سیرت بگیر

صورتی داری ولی غیرت بگیر

آنچه می بینی برخود مگیر

نادیده باورست گردی توپیر

هیچ کس دراین سرابامن نبود

همرهم بامن سخن یکدل نبود

جنگها دیدم برمن نعره بود

چون خداوندم مراعاشق نمود

پیردیرم ترک میخانه نمود

وقتی ازروح گفتند اوشنید

تازه فهمیداین سرامستی نبود

اوکه باما بودشراب هستی بود