گنج عریان · بخش ۵۶ از ۵۱۰
عشق من بااینکه سختیهاست مرا
باتو شادم می دانی چرا
تونشانم داده ای این سرا
بگذریم تا رسیم وعده را
ازتوگفتم قصهٌ پنهان دل
توگُلی بودی نیستی زگِل
وعده این بود بیائئ محفل
برماگوئئ توسـّرهای دل
خدایااین چه بودبامن توکردی
مراعاشق وحیران توکردی
شدم آوارئی تا برگردی
درآغوشم بگیری آنچه کردی
صبرایوب رادلم باتوشکست
منتظرماندم توآئی نقش بست
باتوباشم پرشوم ازروح مست
درسرایت چومن دیوانه هست