گنج عریان · بخش ۵۵ از ۵۱۰
فکرنکن دراین سراباناز نعمت خفته ام
خــِفت ها از دشمن خورده ام
شادی روحش بود گفت زنده ام
درچشم دیگران توشه خالی برده ام
دردلم عشق توفریادی رساس
این دلم دورازهمه آشفته هاس
باتوبودن قدرتی بی انتهاس
ازتو می گویم دلم باتورضاس
بامنی دورم کنی ازهرنگاه
می بینم توراداری نگاه
تانیفتم دردست آن تباه
توهمیشه بامنی قبلگاه
بامن گفتی سکوت من بمان
عاشقم هستی تودرهرزمان
من تورامی بینم درکاروان
می خوانی ازدل باعاشقان