گنج عریان · بخش ۵۴ از ۵۱۰
خداوندا توهستی درنگاهم
توهستی دردل قبلگاهم
تودورم کن ازاین روح سیاهم
مرادرخودبگیر باشد راهم
مرادردل توپادشاهی
همیشه دردل توقبلگاهی
گهی غافل شوم بی تونگاهی
چنان درفکرم آید سیاهی
داوود دیگرم درخداوند نکو
اوداد برمن چنین آبرو
من خاری بودم ازبُت دورو
بافیضش من شدم همراه او
ای عزیزان گوش گیرید این ندا
قصه ای ازمن نیست این سرا
آنچه او می گفت شدم راوی راه
این سرانیست زندگی درما روا