گنج عریان · بخش ۵۲ از ۵۱۰
من خاریها کشیدم این سرا
روحها درمن بود شعلها
من میدیدم نگهبانم بپا
می جنگید با روحهای خطا
از مکافات عمل غافلیم
بافکر خود خدائئ می کنیم
کارخود رادرخدا می بریم
اورا بافکر خود می پروریم
قسمتم این بود شوم خادمی
دل رابراودهم هردمی
با دعاخود رانمایم محرمی
تا دورمانم زهر کجدمی
این سرا را ازچشم دورنما
دوستی باشیطان هست گناه
نادیده دردل هست قبلگاه
غافل گردی می آید تباه