گنج عریان · بخش ۵۱ از ۵۱۰
مابستیم باتوپیمان دل
نشکنیم این عهدراباهیچ فعل
مانکردیم باورت هستیم خجل
باتوباشیم رها گردیم زگِل
قدرت عالم توهستی درنگاه
توبودی برمادادی راه
اورابرما نمودی دل پناه
تاجدا گردد زما هرگناه
من ناخواسته بودم درسرا
ازپدر مادری درگناه
برمن لطفی نمود خدا
آمدبیرون کشید ازقضا
روحت درمن خوش نوا
آواز شادیهاست مرا
باخود برد من راسماء
درتورها بودم خدا