| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۵۰۹ از ۵۱۰

509

هرچه گویند این مردمان

من نگیر دردل ازمردگان

چون خداوند گفت درآن زمان

زنده هستم می روم درآسمان

دروادی عشق جزتوام یاری نیست

مستم به ثنای توجزاین کاری نیست

گفتم به خدا پس کجاست آن عشقم

گفتا خوب نگری درتوآوائیست

درعشق کسی به پای اونمی رسد

دروعده کسی به جای اونمی رسد

خود گویدهستم باتوای دوست

گردرمن وبامن باشی نکوست

دل ازنام توگشت پربها

دیده هاافتادن ازنگاه

باتوهمراه شددید نادیده را

توخداوند منی ای محلقا

درزمین حکم دارند دیده ها

دردل ایمان نیست نا دیده را

حکم آرندازشیطان دوپا

گویند ماازخداداریم ندا