گنج عریان · بخش ۵۰۸ از ۵۱۰
گفتم قدحی می ده روح افزا
پرکرد زخونش شدم چون دریا
دیوانه شدم زعشقش بی پروا
گفتا برو پاک شدی دراینجا
زاهدی راگفتند کم نوش شراب
ازخود بیرون شدی درسراب
زاهد گفتا مکش برخود نقاب
او می داند که هست حالش خراب
ظاهر زیبا رویان دلبریست
باطن دیوان گناه چون اختریست
ازخود پرسم که فرق این دوچیست
اوکه درمن هست میگوید یکیست
دل راازخود مقدس تربدان
حرفهایش رابه جان گیرهرزمان
چون روزه داوری گردد عیان
اوهست درسخن پیش خان