گنج عریان · بخش ۴۹۶ از ۵۱۰
بیاعشقم فریبایم
سرشتت رابه پیمایم
بگویم ازتومینایم
شراب توست دنیایم
همیشه درگذربودم
چرابی توسفربودم
نمی دیدم تورایک دم
چه بیهوده نظر بودم
مراجزتوخدائی نیست
چرااندیشه جای نیست
زمانی درمن آگاهیست
به من گوید فردایست
خدایم درمن هست بامن
نمی گویم منم بامن
اگربی تو شوم خرمن
خراب خانه هستم من