گنج عریان · بخش ۴۹۵ از ۵۱۰
پدرم قصه عاشقی نوشت
ماراباتمام روح سرشت
تانباشیم دورازاوزشت
بااوباشیم همیشه دربهشت
نام من پنهاست
کشورم زندانست
تومپرس ازهیچکس
بی خبرنادانست
ازدنیا من راگزید
عیسی خدا من راخرید
باروحش درمن دمید
گفت نوزادی ای فرید
راه توهست راه من
روح توهست درمن
دانم چه میگوئی به من
چوزنده ام باتومن