گنج عریان · بخش ۴۹۴ از ۵۱۰
وقتی پاک کرد خانه ام
روشن کرد ویرانه ام
بااوشدم پیمانه ام
دردل چنان مستانه ام
اینک برما قصه دل عریانست
گرشاهد عشقی تورادرمانست
چشم دل حق بین ازاومهمانست
گوید تورابین که حق تابانست
امروزتوخود داورخود باش
فردای ازل به آنچه داری بفراش
وقتی که به داوری روی نغراش
رفتی به دروغ وراست داشتی تونگاش
ازاوبرآمدیم چون آزاد
برماداداین نشان ازمیلاد
من خودکردم انتخاب این داد
بی اوبمانم یارسم برمیغاد