گنج عریان · بخش ۴۹۰ از ۵۱۰
بادل کن صدایش
ازخود بگوبرایش
بنگرسماءندایش
باروح شوی گواهش
تاکی دراین سرائی
دانی روزی برآئی
بهترنیست بخواهی
بااوشوی راهی
مراباتودیاری نیست
خوشیهای نگاری نیست
توئی دردل گذاری نیست
حکایتها کاری نیست
توهستی رنگ وبوی من
قراری شاهدی برمن
نفسهات درمنه بامن
زروحت گشته ام گلشن