| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۸ از ۵۱۰

48

توبهترازمن دانی راهم

چرا برخودزنم بیگناهم

توبخشیدی مرا باخون گواهم

تومیدانی بی توبی پناهم

دردل تورادارم دُرود

درمن سرودی تازه بود

ازتو می گویم به رود

سرشارشویدچشمه اوبود

به تن پوشت چون آفتابم

بدون تودرگردابم

بگیر من راازاین خوابم

باروحت پر شوم  تابم

چرا آدم برابرنیست

مگرازیک دم نیست

یکی باخدا می زیست

یکی آمد چو خرزیست