| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۷ از ۵۱۰

47

گرنباشی بامن درگفتگو

من کورم ازتومی بینم نکو

باتو هستم بیرونم ازدورو

می بری من را باخود ای شکوه

باتو هرکس پیمان بست زدل

اونمی گردد دراین سامان خجل

ازتوما بیرون گشتیم زگِل

با روحت زنده بودیم نقش دل

درایمان هرکسی راه اوست

اومیداند خداوندم نکوست

بگذریم ازجان نگویم آبروست

می بینیم آن سرا باآن دوست

توبزرگی من حقیرم درنگاه

عاشقم هستی مرادادی پناه

باخونت شستی ازمن گناه

باروحت درمن هستی گواه