| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۷۸ از ۵۱۰

478

 باده رادرباده مستان مجو

عشق هم درخودداردنوش

توبرس درحدآن خودفروش

تا بدانی سّرچه باشداین نوقوش

ما رندیم خوانیم هر قصه را

تافلک چرخی زنددانیم چرا

بااینکه می دانیم سّرها

بازدرزندانیم دراین سرا

غذای روح مراشادیست

غذای جسم چون کاهیست

که اندک درمن جاریست

رود بیرون زمن راهیست

هرکسی آمد ازاوقصه گفت

اوهنوزم درخود مرده بود

بااینکه خداوند گفته بود

هرکسی بامن بماندزنده بود