گنج عریان · بخش ۴۷۶ از ۵۱۰
درخودهیچم دراین میان
اودرمن هست آتش کردروان
ورنه من خاموش بودم درجهان
تابه کی گویم ازاوهستم بیان
من زخود بردم هرآنچه دیده بود
شاهدم برمن این راگفته بود
جایگاه عشق را خالی نمود
چون خداوند دردل وجانم بود
اودرمن بود میگفت غم مدار
باتومن هستم قدم بامن گذار
تارسد آن روز موعددرقرار
من توراخواهم گرفت ازاین مزار
من هم ازجمع رندان آمدم
هرچه بدبود ازخود زدم
تاشاید پیش معبودم رسم
بااوگویم چرامن بدم