گنج عریان · بخش ۴۷۵ از ۵۱۰
من به جمع عاشقها مهترم
چون ردا برمن دادکهترم
اومیدادند که من کوچکترم
جزاونامی ندارم دربرم
من چرادورم ازاین دنیاگری
شاهدم برمن گفت گربگذری
درتومی ماند خداوند درپری
چونکه درخودجمع نکردی هیچ زری
توگذاشتی عشق خوددرمیان
برگزیدی عاشقان هرزمان
هرکسی درتوشدبرخودعیان
پرشدازعشق تودرتوان
من ندارم ازخود هیچ اختیار
اودرمن هست میگویدچه کار
ورنه من خسی هستم چوخار
کی توانم نام خود آرم بدار