گنج عریان · بخش ۴۶۶ از ۵۱۰
من فقیربودم ازاوسیرشدم
هرچه می دادزاوشاکرشدم
بیشترداد ازاودورشدم
باخود گشتم من تاجرشدم
هرچه داشتم سپردم برکسان
تارسد برعاشقان رفت جان
منتظر باشید درایمان تان
اومی آید دیرنیست آن زمان
من نیستم باشما درسخن
اودرمن هست می گوید به من
چون قلم روی کاغذ هست زمن
آماده روح میگوید به من
من می بینم هزاران مثل من
دردعا گویند سخن بایارمن
دورهستند زصیاد چمن
خلوتی دارند آنها مثل من