گنج عریان · بخش ۴۵۹ از ۵۱۰
من درسیرت راه شدم
گمگشته ای پیداشدم
بسکه بدیدم زخم دل
فریاد هررسوا شدم
درسیر ماصورت نبین
هرکس به کامش خوش جبین
رفتارعاشق شد چنین
ظاهر خوشان هستند یقین
روزه رادرخود عهدی ندان
نیست شکم درمان این جهان
بی سبب خود رامکن آزورده جان
شهوت جان هست گناهان مان
روزه رادرکام دل باید جُست
آن فقیرهرروزروزه هست درنهفت
پیرعریانم چوخوش باما بگفت
جان ودل رابهرروزه کن درست