| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۵۸ از ۵۱۰

458

هرچه ازعمر گذردپوچی دنیا بینم

این چه سریست که دل را به تمنا بینم

زنده پوشم دراین سیرمکافات عمل

داورم رابه تماشای دنیا بینم

من رضایم به رضایت

هرچه گوئی درندایت

گوش گیرم ز ورایت

که منم عاشق رایت

حکایتت چه دلپذیر

قصه عشقت بی نظیر

مرا کرد درتوضمیر

عشق توهست درمن قدیر

دلدادگان فرزانگان

فرصت نمانده عاشقان

او می آید درمکان

برهم زند این خانمان