گنج عریان · بخش ۴۵۷ از ۵۱۰
گذشته هاگذشته گیر
نخوان تو آن قصه پیر
حال دمی خوش بگیر
می گذرد همین نه دیر
تجربه هست عمرپیر
گردشی نیست این ضمیر
هرچه مانده غم مگیر
تازه نگردد این خمیر
آن خدای که مرا کرده پدید
باماهست دراین گرداب پیر
زندگی عشق هست زیاده مگیر
ازماخواهد ازاوسیرت بگیر
ای یاران همه قصه ماعریانست
شاهدم غرق نگاه منو توتابانست
تومپندارکه این چرخ فلک حیرانست
قادری هست به هرنکته نظردرمانست