| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۵۵ از ۵۱۰

455

گفتم درعاشقی کس چون تونیست

جان خوددادی برایم گفتی دوست

بامن باش این سرا دوروحست

گربامن باشی گردیم دوست

خداوندا مراآزادکردی

که باشم باتودرسپیدی

رهایم کردی ازهرپلیدی

فقط باتوبمانم تو نویدی

این دنیا سرابیست ازپلیدی

فریب چشم مخور هرچه دیدی

درایمانت بما ن گررسیدی

مرادرخود بگیری توفریدی

من خودم غافل سالار گناهم

من پرازرنگ وتزویر سیاهم

پیش قاضی به مکرحیله گرایم

سخنی ازمن نیست شرنمایم