گنج عریان · بخش ۴۵۴ از ۵۱۰
اوکه برمن حکمی نهاد
بردزدیم داورشد بداد
لقمعه نانی بود بهربچه زاد
داوری برخود می کرداین مراد
تاکجای قصه پنهون رفته ام
تاکجای درد درمان رفته ام
من نمی دانم زخود آزرده ام
درخود هستم یا مرده ام
اوکه بامن هست یارمن هست
درغم وشادی پرستارمن هست
هرکجارنجم دلدارمن هست
این چنین شد اونگهدارمن هست
من نجویم جز اودرکارخود
درخطا بی اوشوم بارخود
اومراگوید نکن انکارخود
بامن هستی بمان درکارخود