گنج عریان · بخش ۴۴۱ از ۵۱۰
توهیچ وقت جنگ روحها دیده ای
با خداوند هستی آسوده ای
درجنگند نگهبانان تو
بااو هستی همیشه زنده ای
گفتم حکایت روشن است
درچشم دل گلشن است
هرکس دراومیهن است
بااونباشی بی تن است
کُشتن نیست کار خدا
توداوری برخود نما
اوزنده هست بین ما
جایش مشین حکم نما
کورند این مردمان
بینند همه دزدو ددان
باورکردند این کسان
بُتها شدن خدایشان