| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۳۹ از ۵۱۰

439

کاشکی دیوانه بودم چون دیوانگان

من تورا می خواندم درگذر یاهرمکان

تا بدانند مردمان این زمان

جزتوعشقی ندارم من به جان

دیوانه ام دیوانه ام کردی تو

مستانه ام مستی شدم ازتو

بیگانگان پرسند مراازتو

گویم خدایم خداوندم تو

دانم حکایت ازتو بود

روحت به من آموخته بود

باید بیفتم هرچه بود

درفیضت آزادی بود

من بُت پرست بودم سیاه

بادل بودم درنگاه

می دیدم ظلم هست سرا

دل میگفت نیست ازخدا