گنج عریان · بخش ۴۳۹ از ۵۱۰
کاشکی دیوانه بودم چون دیوانگان
من تورا می خواندم درگذر یاهرمکان
تا بدانند مردمان این زمان
جزتوعشقی ندارم من به جان
دیوانه ام دیوانه ام کردی تو
مستانه ام مستی شدم ازتو
بیگانگان پرسند مراازتو
گویم خدایم خداوندم تو
دانم حکایت ازتو بود
روحت به من آموخته بود
باید بیفتم هرچه بود
درفیضت آزادی بود
من بُت پرست بودم سیاه
بادل بودم درنگاه
می دیدم ظلم هست سرا
دل میگفت نیست ازخدا