گنج عریان · بخش ۴۳۸ از ۵۱۰
درفقرم ولی آوائی او
سربلندم می کند هردوسو
چون سپردم دل وجانم به او
تاشوم خدمتکار آن نکو
یادم یادمرا یادی هنوز
عشق من بینم توراچون روز
درخدمت باشم چون امروز
درایمانم نشان دادی فروز
قسمتم این بود بگیری دست من
درخدمت باشم درروح من
بهترین گنجی زتودارم من
تومراعاشق کردی عشق من
گم شده بودم مرادادی پناه
توخریدی مراباخون بهاء
عشق تودرمن شد سجده گاه
قبله ام بودی مرا درهرنگاه