| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۳ از ۵۱۰

43

من رسیدم به مراد دل خویش

برهمه گویم شوید بااو خویش

جزاومارا نیست هیچ کیش

با او باشی تومی بینی پیش

بارها گفتم اوخداوند خداست

دل را بر اودهی درنداست

باتوگویدسخن روحش گواهست

ازدلت حرفی بزن اوزنده راهست

تشکر آید در زبانم

چنان آسوده خاطردرروانم

مهیا شد برایم آشیانم

که باتو همیشه می مانم

پدرهستی توتاب وتوانم

پسرراکرده ای تاج زمانم

باروحت پرشدم دل درزبانم

تورابا عشق دل می خوانم