| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۲۵ از ۵۱۰

425

نان من از آسمانست

چون خداوندم همانست

چشم دل دراوتوانست

خوانیش او مهربانست

گفتم حکایت پیشه کن

خودراازیک ریشه کن

ازنیشها اندیشه کن

براو نگاه خویشه کن

مهمان کن آن خویش را

ازخود بران هرنیش را

دل رابده آن کیش را

بین عاشقان پیش را

گفتم گناهم درگناه

دردل می جویم تورا

تو آمدی نور خدا

گفتی بدنبالم بیا