| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۱۱ از ۵۱۰

411

کس نشناخت توراای همدمم

روحت گرمی دل بود هردمم

با آوائی توپروازشدم

همره باد شدم هرقدمم

کلک راگفتم بنویس زعشق

سرفروبرد سیاه شد چوزشت

گفت من گاهی بزرگم چوفرشت

گاهی بامن قتلها بنوشت

هیچ کس باورنکرداوبامن است

دلخوشی هادارم درمحضرش

دیده رادردل گشایم دربرش

اوبزرگیست می شناسد عاشقش

گفتم ازدردم فراموشم مکن

گفتم ازرنجم آغوشم بکن

گرروم بی تو خاموشم بکن

باتو هستم متهوشم بکن