| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۱ از ۵۱۰

41

همیشه درگناه بودم

به فکر خود رها بودم

زمانی تورا دیدم

چقدردراشتباه بودم

هیچ شادی درمن نیست جزسرود

ازخداوندم می گویم کی بود

او مرادردل عشقی تازه بود

با روحش شادیم بسیار بود

من هنوزدر تونگایم

یاکه دورم ازتورایم

توصدام کن من گوایم

گم شدم تا که برایم

برای چه توآمدی

قصه دل تازه کنی

عشق بی اندازه کنی

درما اعجازی کنی