گنج عریان · بخش ۴۰۸ از ۵۱۰
گفتم دعائی دل کنم
باعشق سخن محمل کنم
اوخالق هست یکدل کنم
رازنهان محول کنم
هیچوقت بادلت تنها شدی
باخدا حرفی ازدلت زدی
یادرخود تکراری شدی
دنبال خود بودی باری شدی
بادل هست کارم
توباشی نگارم
فرزند روزگارم
باتوخوشی دارم
تاکی دلم دردعا
می سوزم ازاین مُرده ها
باورنکردن خدا
دل کورند درنگاه