| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۰۸ از ۵۱۰

408

 گفتم دعائی دل کنم

 باعشق سخن محمل کنم

اوخالق هست یکدل کنم

رازنهان محول کنم

هیچوقت بادلت تنها شدی

باخدا حرفی ازدلت زدی

یادرخود تکراری شدی

دنبال خود بودی باری شدی

بادل هست کارم

توباشی نگارم

فرزند روزگارم

باتوخوشی دارم

تاکی دلم دردعا

می سوزم ازاین مُرده ها

باورنکردن خدا

دل کورند درنگاه