| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۴۰۰ از ۵۱۰

400

تابه کی قصه گویم که اوست

این دلم عاشق آن نکوست

شادی وفریاددل بهردوست

ازیادش مبر اوباتوست

نمی خواهم ازاو قصه بگویم

زبانم قاصر هست تابگویم

بگویم یا نگویم ازاویم

شناسد مرابااوچو کویم

خدابرعاشقان دارد نگاهی

توخود جایش مگیر کن راهنمائی

که او می داندهستی وکجائی

فقط دل رابه اوده درراهی

برهمه گویم ازتوراه

دل نبندید به هرقبلگاه

ناقوس دل توست خدا

کج نکن تواین مقصدوراه