گنج عریان · بخش ۳۹۹ از ۵۱۰
بارها گفتم هستیم درزمان
امتحانیست اینجا بهرمان
باید پاک شویم ازقید جان
تارسیم برقلعه های آن نشان
من نخواندم هیچ کتاب جزاونهاد
بردم ازخود همه فکروسواد
تادراوباشم گیرم هرچه داد
خوشنودم روحش برمن فتاد
به عشقم گفتم خدایم کن خدائی
توهستی درمن راهنمائی
ضعیفم خود میدانی پناهی
بده آنقدر نیفتم درچاهی
نیست درمن هیچ قصه زخود
اوکرد مارانشان درخود
مادراوهستیم دل باخودبرد
برمهمانی عاشقها سپرد