| تهران --°
20px
گنج عریان · بخش ۳۹۷ از ۵۱۰

397

گرطلا داری بده بردیگران

اورا بادل بخراوهست گران

اوجانش داده برای ما بدان

اوگنجیست پربهاء دربین مان

میدانم این سرایی مردگان

جان گذاشتن آسان نیست انسان

دیده درجنگست هنوزباعشق مان

اوگذشت ازجانش بهرمان

سیر دنیا نگرفتم به دوش

هرچه بامن کردن بودم خموش

چون خداوندم برمن گفت نکوش

هرکه بامن نیست رفته باچموش

من گدایم درچشم دیگران

گنج من درنزداوست داده نشان

باشما گویم سخن ای نوبران

بااوباشید رهاکن دیدگان